سفرنامه ی آذرماه 91
سلام به گل دخترای قشنگم و همه ی دوست جونیهامون که تو این مدت بهمون سر زدن.
روزجمعه صبح(3 آذر ماه)به سمت ولایت حرکت کردیم.همه مون ذوق و شوق داشتیم.ثمین که توی راه هی میخوند:"دالیم میلیم مُدابلت"(داریم میریم مسافرت)برای ثنا هم که با یه زحمتی از خانومشون اجازه گرفتم و قول دادم که توی سه روز هفته ی اینده باهاش کار کنم که عقب نمونه.و خوشبختانه کلی هم جلو جلو نوشته بود و خانومشون کلی راضی بود.بعد از مدتها از طرف اصفهان رفتیم ولایت.جاده ی این طرفرو خیلی دوست دارم چون طبیعت واقعا زیبائی داره.بعد از تیران بارون شروع شد و تا خرم اباد همینجور میبارید و اصلا نتونستیم پیاده بشیم.ولی خیلی خوش گذشت.مخصوصا جائی که برای ناهار ایستادیم و اون تلاشی که بابارضا و ثنا برای براه انداختن آتیش کردن و بی نتیجه موند.ساعت 7 شب رسیدیم.مامان جون تازه از خونه ی دائی مهدی برگشته بود.با اینکه دل تو دلم نبود تا برادرزاده ی کوچولومو ببینم،ولی خستگی راه و خستگی بچه ها منو تا فردا ظهر پاگیر کرد و بالاخره ظهر به دیدنشون رفتیم و کلی ذوق از خودمون در وکردیم.ماشاله هزار ماشااله بچه ی آروم و صبوریه و تا دلتون بخواد ظریف و خوشگل.نمیدونم همه وقتی عمه میشن اینقده قلبشون میتپه یا من اینجوری ام!تا چهارشنبه هر روز میرفتیم البته ثنا و ثمین مریض شدن و مجبور بودم اونها رو پیش بابارضا بذارم و خودم برم خونه ی دائی.محمد طاها جونم بعلت داشتن یک عدد دهن کوشولو نمیتونه درست شیر بخوره و همه مون رو مضطرب کرده.البته زندائی جون خیلی زحمت میکشه تا بتونه درست بهش شیر بده.انشااله که درست میشه.چهارشنبه شب رسیدیم دزفول و رفتیم خونه ی خاله مهتاب.الهی که خاله حسابی قلمبه شده و اونم انشااله تا هفته ی اینده به سلامتی فارغ میشه.5شنبه عصر رفتیم روضه ی یکی از اقوام و همه ی فامیل رو اونجا زیارت کردیم.شب هم خونه ی عمه مریم بودیم.ماشااله امیرعلی نسبت به یه ماه پیش بزرگتر شده بود.و موهاش بور شده بودن.صبح جمعه هم همراه باباجون جواد به طرف شیراز حرکت کردیم.

بقیه ی عکسها رو هم ببینید...





این عکس جائیه که برای ناهار ایستادیم



سفرنامه ی آذرماه 91
